باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش
زهره ی نور و غزل به گل نشسته خنده هاش
پدر خاک به آسمون سپرده دلشو
صدای بال فرشته ها میاد یواش یواش
قنوت بسته آسمون به قامت ستاره
رو بوم کعبه ربنا نفس نفس میباره...
اگه که سبزه فدک...
اگه میچرخه فلک...
اگه خدا نسیمشو سپرده به قاصدک...
بهونه ی تمومشون مهر علی و زهراست
ترانه ها ترانه ها اول عشق همینجاست
بهونه ی تمومشون مهر علی و زهراست
ترانه ها ترانه ها آخر
برچسب: زهرا,
نویسنده: کارن حیدریان
ز خاک من اگر گندم برآیداز آن گر نان پزی مستی فزایدخمیر و نانبا دیوانه گرددتنورش بیت مستانه سرایداگر بر گور من آیی زیارتتو را خرپشتهام رقصان نمایدمیا بیدف به گور من برادرکه در بزم خدا غمگین نشایدزنخ بربسته و در گور خفتهدهان افیون و نقل یار خایدبدری زان کفن بر سینه بندیخراباتی ز جانت درگشایدز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستانز هر کاری به لابد کار زایدمرا حق از می عشق آفریدهستهمان عشقم اگر مرگم بسایدمنم
برچسب:
نویسنده: کارن حیدریان
زیادی که خوب باشی شکنندہ تر میشوی.....
با هر قدر ناشناسی دلت ترک بر میدارد، میشکند...
تکه های شکسته را در دستانت میگیری...
نگاه میکنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت!
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت میکنند...
آن وقت کافیست کمی بد شوی همه گمان میکنند زیادی بدی!
دلت را به هرکسی "نسپار"
این روزها مردم از "سپرده"
بهره میخواهند ...
در قرن ما ، تعریف "عشق" ...
گره خوردن تن هاست ...،
نه پیوند قلب ها ...!!!
برچسب: امروزی,
نویسنده: کارن حیدریان


دل من گم شد، اگر پیدا شد
بسپارید امانات رضا...
و اگر از تپش افتاد دلم
ببریدش به ملاقات رضا ...
از رضا خواسته ام تا شاید
بگذارد که غلامش بشوم
همه گفتند محال است اما
دل خوشم من به محالات رضا...
شاعر : محسن ناصحی

برچسب:
نویسنده: کارن حیدریان
زندگی می کنم
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم
چون این زندگی کردن است که
بهترین های دیگر را برایم می سازد
بگذار هرچه از دست می رود برود
من آن را می خواهم
که به التماس آلوده نباشد
حتی زندگی را...
چگوارا
برچسب: زندگی,
نویسنده: کارن حیدریان
در حدیث آمد که یزدان مجیدخلق عالم را سه گونه آفریدیک گره را جمله عقل و علم و جودآن فرشتهست او نداند جز سجودنیست اندر عنصرش حرص و هوانور مطلق زنده از عشق خدایک گروه دیگر از دانش تهیهمچو حیوان از علف در فربهیاو نبیند جز که اصطبل و علفاز شقاوت غافلست و از شرفاین سوم هست آدمیزاد و بشرنیم او ز افرشته و نیمیش خرنیم خر خود مایل سفلی بودنیم دیگر مایل عقلی بودآن دو قوم آسوده از جنگ و حرابوین بشر با دو
چون سلیمان را سراپرده زدندجمله مرغانش به خدمت آمدندهمزبان و محرم خود یافتندپیش او یک یک بجان بشتافتندجمله مرغان ترک کرده چیک چیکبا سلیمان گشته افصح من اخیکهمزبانی خویشی و پیوندی استمرد با نامحرمان چون بندی استای بسا هندو و ترک همزبانای بسا دو ترک چون بیگانگانپس زبان محرمی خود دیگرستهمدلی از همزبانی بهترستغیرنطق و غیر ایما و سجلصد هزاران ترجمان خیزد ز دلجمله مرغان هر یکی اسرار خوداز هنر وز دانش
برچسب: همزبانی,
نویسنده: کارن حیدریان
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
براي پشت کردن به آرزوهاي محال
به